بخشنامه ی محرمانه پیوست : ندارد
تاریخ : هم اکنون
سلام علیکم
احتراما با توجه به درخواست مکرر آقای م.ه.د.ی .ح.......ه و به جهت تنویر افکار عمومی و افزایش سطح آگاهی همیشه در صحنگان, پیرو نامه ی تو/23/غلط/...کردی با 7/جد ت44 به اختصار مطالب ذیل عنوان می گردد:
مشترک مورد نظر دردسترس نمی باشد برای اینکه:
- مشترک مورد نظر, به گفته سازمان آب و فاضلاب !! فاضل بوده اماحق اشتراک خود را
نمی پرداخته است.
- مشترک مورد نظر ,طبق کارشناسی های سازمان تامین اشتباهی(اجتماعی) به دلیل آنکه
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارد ترجیح می دهد, به دایره تامینات واگذارشده است.
- مشترک مورد نظر چون اظهار داشته "غم نان اگر بگذارد" , با شکایت شورای صنفی آرد و
نان و سندیکای محترم خبازان تحت پیگرد "فرا قانونی" قرار گرفته است.
- مشترک مورد نظر به دلیل تخریب اموال خصوصی و در پی شکایت مدعی العموم به هیچوجه نباید "همراه" ی داشته باشد.
- مشترک مورد نظر قبلا قبلنا به دلیل توانایی تخلیه ی بیجای انرژی جنبشی بر خلاف اصل پنجم نیوتن ,در دانشگاه با نام مستعار هتل *** فعالیت داشته است.
- مشترک مورد نظر بنا به گزارش فرهنگستان علوم تربیتی , بی تربیتی !!کرده است و هم اکنون با یک درجه ارفاق به **** مشهور شده است.پس از این رخداد َنامبرده بی جنبه بازی درآورده و خود را گم کرده است.
- مشترک مورد نظر, اصلا مشترک مورد نظر نبوده است !
از کلیه شهروندان درجه یک ! تقاضا می شود در صورت مشاهده اتفاقی مشترک مورد نظر مراتب را هر چه سریعتر به اینجانب اطلاع داده تا اقدام مقتضی بعمل آید.
رییس دفتر مطالعات استراتژیک سیاستهای کاربردی و غیر کاربردی وزارت خارجه و رییس کانون بازنشستگان لشکری و کشوری در حال خدمت و مدیر عامل صنف توزیع مصالح ساختمانی و دبیر کل آژانس شبانه روزی همسفر گشت تهران و حومه ایران و سخنگوی کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و قائم مقام ادراه نظارت بر مواد خوراکی و بهداشتی استان
خدمتگزار کوچک همه ی ملت: عبدالاحقر گمنام
رونوشت:
1-گروه تکنسین های ضربت در نصب دکل های فشار قوی
2- گروه مهندسین تخریب
3- کلیه کارشناسان ارشد آش پزی

1- ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هرکجا که خواست
(دست خودم هست یا نیست ...نمیدانم.اینروزها عجیب این ترانه را زمزمه می کنم.
شاید اتفاقی !! در حال افتادن است.)
2- وطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش دارند .
3- برای زیستن دوقلب لازم است...قلبی که دوست بدارد...قلبی که دوستش بدارند.
....خیال حوصله تنگ است و پای رفتن لنگ
****
من چقدر شبيه يك روح سرگردان شده ام! روحي كه شبيه روح هم نيست!...
چقدر تشنه ی کلمه ام.
اپيزود اول: يك شب مهتاب، ماه مياد تو خواب، منو ميبره ....
به كجا ميبرد مرا اين خيال «بي تو» يي كه مدام تلنگر ميزند روح بيقرار مرا؟!
اين پرسههاي ناتمام ... اين سفرهاي تا ناكجا آباد ... سهم من از آسماني كه ديرسالي است سهم كلاغان است و شب پره ها.
ناي پريدن ندارم. خو گرفتهام به اين خاك ديرباور كه عطش ريشههاي تشنهام را نشناخت و انتظارم را كه در رگارگ آوندهاي نيازم، جاري بود.
.... حالا اين كفش تنگ و ... حوصله ي فرار؟!
اپيزود دوم: من خواب ديدهام كه كسي ميآيد...
گوش كن ... خواب بي خيال!
با تو حرف ميزنم
سالهاست هركجا كه ميبري مرا: سرزمين ديوهاي زشت ... سرزمين غولها –
من سكوت ميكنم.
از تو دلخورم.
چونكه تا به حال
با خودت مرا به آسمان نبردهاي
من ولي به خود اميد ميدهم
يك شب قشنگ ...
ميبّري مرا به سرزمين آبي فرشتهها.
... خستهام
تو فقط
دست كوچك مرا بگير
(فاضل تركمن)
اپيزود سوم: اي كاش آدمي، وطنش را همچون بنفشهها، مي شد با خود ببرد هر كجا كه خواست ...
فرار از دغدغههاي بزرگ زندگي، نه از دغدغهاي بزرگ به اسم زندگي –
گريز از دروغها و كژيها...دل سپردن به آفتاب و روشني كه تنها حقيقت آدمي است.
و تازه شدن در خنكاي دلچسب باراني كه بر شانهي زمخت زمين مينشيند تا شوق روييدن را و شكفتن را، در تو بيدار كند تا .... خدا را بشود نزديكتر احساس كني.
چقدر حس سفر .... رفتن و .... رفتن و ... رفتن ..
دلت ميخواهد سرت را بچسباني به شيشه ي اتوبوس تا لرزشش را در گوش، حس كني و ... زل بزني به روبرو ... به جادهاي كه دارد تنهاييهايت را ميبلعد.
اپيزود چهارم: مينويسم" ديدار " تو، يك به يك فاصلهها را بردار.
اگر با بنفشه
اگر با پرستو
به اين كوچه برگردي اين بهترين دوست
پس از اين زمستان سرسخت
بهاري كه ميآيد از راه،
چه سبز است و خوش بخت
(بابك نيك طلب)
اسفند 86- مشهد
پی نوشت:
سال نو با آرزوهای تازه و روزهای سرشار از ترانه و لبخند...مبارک باشد
و بند کفش
به سر انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد....
*****
این روزها چه سخ...خ ...ت....ت تاب می آورم!؟

۱- همینجا و از همین نقطه که الان نشسته یا ایستاده ام اعلام می کنم بنده هیچ تناسب/تناسخ/تجانس و از همین چیز میزا که خیلیا میگن با هیچ صنفی و گروهی و حزب چپ و راست و بالایی و پایینی و اینوری و اونوری نداشته و ندارم و برائت خود را قاطعانه و خیلی خیلی بلند بصورت درگوشی بازهم اعلام میکنم.....
آخی........ش...چه قد راه باید رفت تا بعضی چیزا رو بفهمونی.نه؟!
۲- این قطعه ی دم بریده و کمی تا قسمتی ابتر شده و بعضیاش رو هم گذر زمان از یادمون برده مال اونروزاییه که مثلا تو غربت دانشجو بودیم و سرمون بوی قرمه سبزی می دادو هی...گهگاهی تو طنز هم سرک می کشیدیم و خلاصه بهانه ای می شد واسه یه نمایشنامه ی دیگه و این جور حرفا...
۳- خدابیامرز گل آقای مرحوم هم دراین باب ما را اشارتی کردند ادیبانه : حالا حالا ترشی نخور تا بعد ببینم چی میشی...
۴- نظر دیگه ندارم.ملالی نیست جز دوری و دلتنگی
۵- (این بخش آخر را موزون بخوانید البته بدون حرکات موزون )
شب شده و ستاره چشمک می زنه اون بالا بالا
میگه بخواب....ای کوچولو....لالایی لالا....لالایی لالا
از کرامات شیخ ما این است گربه ای را شبانه شیر کنند
ناکسان را به صــدر بنشانند بی کسان را به زیـــر کنند
اهل لاطائلات و فتو اینــــد شوکـران را شکرپنیـر کنند
دست در کارسحر و جادویند پهن گــاو را عبیـــر کنند
مـرد دانا به خانه بایـد مانـد جاهــل آشنا امیــــر کنند
یا حقیقت فدای مصلحت است بیغرض!! گاه حکم تیر کنند
گله را دست گـرگ بسـپارند یا سگ گلـه را اجیــر کنند
پشت شیطان نماز می خوانند صحبـت روز دار و گیـر کنند
نان دین می خورند و خلقی نیز نان خشکی به خون خمیر کنند
زمستان ۷۳/تهرون اینا
حالا که دلم با تو نمک گیر شده ست
خوش آمدی ای دوست ، ولی دیر شده ست
از بس ته قصه ها به خانه ش نرسید
بیچاره کلاغ...مثل من پیر شده ست

از سهم پرنده ، بال را دزدیدی
از خاطره ها ، خیال را دزدیدی
می خواستم از عشق بپرسم :...تا کی ؟!
تو...فرصت این سوال را دزدیدی

آقاي مهربون !
ايندفعه ديگه فهميدم سفرم خيلي طولانيه...و چه اطميناني از اين بيشتر و بهتر كه چون تويي هم براي پيشواز مسافر بياد هم واسه ي بدرقه
كمكم كن..نذار اين روزا همينطور بياد بره و تموم بشه...
اگه حالا م دستم نرسه به دامنت...پس ديگه كي ؟ كجا ؟
غريب مشرقي من ! سپهر هشتم عشق
منم كوير نياز و تويي كه باراني

چشمت
چنان دريا را
به تماشا خوانده است
كه ماهيگيران پير
به آب زده اند
در ناگهان مه و
....دريغ ستاره

یک
تو
باران را مي خواستي
و من آنگونه تو را
كه
خاك شدم.
تا در حضور تو
ديگر بار بياغازم زيستن را
دو
روياهايت را
به من بسپار
تمام زمين را به شنيدنش واخواهم داشت
كه باد
بي آشيان است.....
خرداد ۸۴
