تبليغاتX
بهانه هایی برای گفتن
من...با همه ی این لحظه ها و خاطره ها که مرا دربرگرفته زندگی میکنم.می خندم.گریه میکنم.و...سکوت میکنم

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغـــــــــاز

   فرو ریخت پرها...نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

(شفیعی کدکنی)

****************

گمان نمی کردم به این زودیها به آخر خط برسم.

دلخسته تر از سرزمینم هستم که بیرنگی اش در قمار رنگها ! رنگستانی شده  پر از ناپاکی و ناراستی که در کارزار " عدالت و مهرورزی " / حتا سیب زمینی هایش! هم عادلانه تقســــیم نمی شوند و  " آزادی " تنها نام یکی از خیابانهاست  که رویاهای روشن پیش رویش را  هم کلاغهای بی سر وپا بر می آشوبند.

خسته تر از آنم که دوباره به بهانه ای/مجال آنرا یافته باشم که قلمی برگیرم و خط خطی هایی را بر دیواره ی "روشنا"_ که فکر می کردم اگر چه حجم فاصله ها از حوصله ی جاده بیشتر است روزی  دوباره به نور خواهیم رسید _ بنویسم.

دلتنگ تر از آنم که حوصله ام بیاید و با همین اندک دوســـتانی که دارم و برایم گهگاهی پیامی می گذارند تا تنهایی را کمتر احساس کنم...دمی دیگر به گفت و گو بنشینم.

**************

همیشه از مصادره شدن به نفع کسی وحشت داشتم.از تکرار کسالت بار واژه ی بی معنی شده ی " دشمن " حال تهوع می گیرم.از بی قاعدگی در تعریف " آزادی "  چندشم می شود. در بــــــرزخ " مهرورزی و عدالت " کابوس می بینم. و از خودم...از خودم که در این هوا هنوز تنفس می کشم وشعر می گویم بدم می آید.

شهریور75 را یادم هست...باآن دردنامه ی بلندی که به یادگار نوشتم:

روزهای تکراری ...حرفهای تکراری و قیافه های تکراری تر/من شعر می گویم....تو شعر می خوانی...آنها فاتحه ی مارا می خوانند./والخ.

حالا احساس می کنم دوباره به همان فصل سترونی که تا اردی بهشت81 همراهی ام کرد تا سالها سکوت ناخوشایند و نا خواسته ای را تحمل کنم نزدیکتر شده ام.سالهایی تلخ که  فریاد های مانده در گلو یم را به تیغ روزمرگی و بی خیالی ذبح کردندو...

***************

این بار زخمی تر از آنم  که دیگر بار بتوانم که برخیزم...

تو چه فکر میکنی؟ آیا ما " روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد"؟!


پی نوشت1: سالها پیشتر در جایی فرزند شهیدی برایم قطعه ای خواند که هنوز تکرارش می کنم:رنج قفس بجای خود/اما عقاب را/ پرواز کلاغ بی سروپا پیــــــــــر می کند.

پی نوشت 2: سکوتــــــــــ ...همیشه دلیل خوبی برای  رضایت نیست

نوشته شده   در ساعت 9 | لینک  | 

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم

که بوی ســــبزترین فصل سال می آید (قیصر امین پور)

به استاد گلنراقی , دکتر فاطمی و همراهانشان  در سالهای سیاه و سکوت....و نیز به آنانی که چنان می اندیشند این روزها


  رفتند زير بارش خنجر

لولي وشانه در پي آزادي

با دستهاي بسته,تهي از نان

با هرچه خشم, هرچه صبوري

رفتند از سپيده بگويند

***

از پشت شيشه هاي مه آلود

رفتند تا حوالي باران

مردان اين قبيله ي زخمي ...

در اين شبان سرد هراس انگيز

***

ياران گمشده در ميعاد

با شانه اي تكيده و عريان

- رقص جنون و آتش و لبخند

تا گرگ و ميش صبح گلوله -

رفتند از سپيده بگويند

***

در روشناي اشك و گل و بوسه

با چشم هاي بسته ولي رفتند

تا ارتفاع جوخه ي بيداري

رفتند از سپيده بگويند


فروردین 77/ مشهد

اعتراف می کنم ترانه ی دلنشین "مرا ببوس"در حال وهوای خلق این نوشته  بی تاثیر نبوده است.

بعضی نوشته ها تاریخ مصرف ندارند.حتا اگر تاریخ به گواه عدد ورقم روز به روز نوتر شود اما انگار حکایت  زخم کهنه همچنان باقی است.


نوشته شده   در ساعت 11 | لینک  | 

به کوچکتری که هم "خون" من بود و هم "خانه ی" من،اینک اما نه در من است و نه با من!

*****************************************************************

پیش از آنکه فکر کنی

تمام می شود

تمام می شوی.

می خواستم باورت کنم

نتوانستی!

می بینی

همیشه/خواستن ،توانستن نیست؟!

....آسمان کوچکت

 آنقدر یکرنگ نبود

تا گنجشک های کوچک دلتنگی را

 برای پریدن 

مجالی بدهم.

حالا دلی است با من

که نه دلتنگ توست

نه چشم براه  آمدن های گاه و بیگاهت.

می بینی؟!

پیش از آنکه این شعر را به پایان برسانم

تو دیگر تمام شده ای!

 

۲۰ تیر ۸۸/ مشهد

پ ن(۱):گاه کسی با توست که از جنس توست ...این لذت زندگی است.گاه کسی با توست که از جنس تو نیست...این رنج است. وگاه کسی که از جنس توست با تو نیست...این رسم ناخوشایندی است

پ ن (۲): *برای ازتو گذشتن به هیچ چیز نیاز ندارم.(رضا کاظمی)

نوشته شده   در ساعت 9 | لینک  | 

دیگری: فاتح شدم....خود را به ثبت رساندم

من: باید برای روزنامه ها تسلیت بفرستیم.

**********************************

نوشته شده   در ساعت 7 | لینک  | 

 

 

*- پرنده گفت :شاعرم

درخت پیر

خاطرات تلخ کهنه را مرور کرد و

ریشه های خسته را

به سمت رودهای دور دست میکشاند.

و سالهای بعد...

جوانه ای کنار رودهای دور دست :

درخت شاعری که هم پرنده بود و رود

                                       رسیده بود تا ....بهار

 

*وامی از کتاب " پرنده گفت شاعرم" / افسانه شعبان نژاد

نوشته شده   در ساعت 10 | لینک  | 

 

شاید آنقدر از عشق های ناتمام لبریز شده ایم که اینگونه ناتمام مانده ایم و حرفی که نه...بغض فرو خورده ای داریم که هر از گاهی سرریز می کند و بیرون میریزد و انگار بالا می آوریم.
حکایت ما...قصه ی پیچیده ای است و آن چنان با کلاغ ته قصه ها همذات پنداری کرده ایم که خودمان هم هیچوقت به خانه مان نمیرسیم.
وآنگونه بر خاسته ایم (که نخواسته ایم عادتهای کوچک زمین کوچکترمان کند) که آسمان بر شانه هایمان نشسته و حالا هر چه ابر دارد بر سر و روی ما می نشاند...دلتنگ شده ایم از آن بابت که فهمیده ایم اینجایی نیستیم و...حالا رنج ِماندن هی دارد می فشاردمان و ...میل ِ گریز  دچارمان می کند.
من با همه ی این لحظه ها و خاطره ها که مرا دربرگرفته زندگی میکنم...می خندم...گریه
 می کنم سکوت می کنم...و سکوت.

برای رضای عزیز که سکوتش اصلا قشنگ نیست

*******

پی نوشت: من باور دارم  که همیشه باید کسانى را که صمیمانه دوستشان دارم با کلمات زیبا و دوستانه ترک گویم / چون ممکن است این آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

 

نوشته شده   در ساعت 10 | لینک  | 

۱/حکایت پروانه ها و بعضی آدم ها

دوستی  می گفت:پروانه ها حکایت عجیبی دارند.جایی از این دنیای بزرگ و درندشت را که پر نمی کنند هیچ؛تازه اندک مجالی و جایی را هم که پیداکنند فرصت پریدن را از دست نمی دهند.تازه وقتی خوابشان می برد بالهای نازکشان را تا  می کنند تا جایی کمتر  اشغال کنند.

گفتم: می دانستی حکایت بعضی از آدمها هم که همین دور و بر ما پرسه می زنند همین طوریست؟!روحشان خیلی پروانه ای تر ازهمه ی پروانه ها و شب پره هاست ؟! آدمهایی که فرصت بودن و نفس کشیدن در کنار شان حتی برای درنگی کوتاه؛ آرامشی سیال را در روح تو جاری می سازند. آدمهایی که به گفته ی دوستی دیگر  ؛رفاقتشان طعم چای دمکرده ی بهار نارنج باغهای خاطره انگیز شمال را میدهد  و بوی ناب زعفران خلوت کویر و شب پر ستاره اش! آدمهایی که همسایگی با آنها خنکای نسیم دریای جنوب را به یادگار دارد در عصردمکرده ی تابستان .

این آدمها بزرگ شدند و قاطی شدند با آدم بزرگا !... خوابیدند و بیدار شدند و کار کردند و خوردند و حرف زدند ...درست مثل بقیه ی آدم بزرگا. اما هیچوقت "دوست داشتن " را مثل آدم بزرگا تجربه نکردند.آنها از جنس خودشان ماندند...از همان رنگ و بوی کودکی که داشتند برای روز مبادا کنار گذاشته بودند تا قالب "بزرگ شدن" شان مثل کودکی هایشان که شیطنت بازیگوشی ها و معصومیت نگاه هایشان رنگ و بوی دیگری داشت ؛دست نخورده و پر از رازهای نا گشوده بماند.

می دانستی فتح قلب این آدمها , هم دشوار است و هم سخت...

سخت از آنگونه که باور پذیریشان برای من و تو سخت شده...آنها را با معیار آدم بزرگا ! می سنجیم ...سنخیتی با قراردادهای روزمره ی زندگی مان ندارند. اقتصادی ! فکر نمی کنند تا چیزی کمتر از دست بدهند به بهانه ی آنکه الزاما باید بزرگتری بدست بیاورند. انها وقتی پای دوست داشتن در میان است همه ی معیار ها و قراردادها را  به گونه ای دیگر تفسیر میکنند.انگار زاده شده اند تا به ما بفهمانند :خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند ...و دست منبسط نور؛ روی شانه ی آنهاست.فتح قلب این آدمها آسان است از آنگونه که کافی است فقط به رویاهاشان احترام بگذاری.نمی گویم  رویا هاشان را تایید کنی...بله...فقط کافی است به رویاهاشان احترام بگذاری.

۲/داستانک:ماهی سیاه کوچولو-ورژن جدید!!

از وقتی برایش قصه ی بزرگ شدن آدم ها را گفتم؛ ماهی سیاه کوچولوحتی شبها هم دیگر نمی خوابد.فکر کنم می ترسد خواب بزرگ شدن! ببیند. او از "نهنگ" ها و "کوسه " ها خیلی خیلی می ترسد.

 ۳/ به بهانه ی سه سالگی دخترم مهرناز

دیگر سه ساله نمی شوم !
...رویاهای کودکی ام
در خواب " بزرگ شدن " ناتمام مانده است.
دیگر سه ساله نمی شوم
حتی اگر "یحیا "را دوباره به خواب ببینم
با هم کناره ی جوب را پیاده گز کنیم و برای بادبادکهایی که هوا کرده ایم کری بخوانیم.
دیگر سه ساله نمی شوم

حتی اگر" باران" دوباره دختر همسایه مان شود  و من آنقدر در نگاه آسمانی اش مات بمانم که خیسم کند و" نارنج " دختر همسایه کنار دستی مان که چشمهایش سبز بود و دستهایش هم , اردی بهشت کوچه ها  را با عطر بهار زیباتر کند
حتی اگر مریم روسری آبی اش را سر کند  وتمام حیاط را دنبا ل من و عروسکی که از او دزدیده ام بدود

نه ...دیگر سه ساله نمی شوم

حتی اگر پدرم با دستهایی که بوی تند ماهی می داد و پیشانی بزرگی که بوی نمک و دریا
از جیپ سبز رنگش پیاده شود و مرا به آغوش بکشد
وبرایم ترانه ی دل انگیز  "کلاغه میگه قار قار..." را زمزمه کند.
...من سی سا ل است که دیگر سه ساله نمی شوم!!


پی نوشت:  خیلی بد است که حتما باید دلمان بگیرد، شکست بخوریم، روی لبه باریک پشت بام ناامیدی باشیم و هزار موضوع غم انگیز دیگر تا بتوانیم  بنویسیم. خیلی بد است ؟! که اگر دلمان خوش باشد، خوب پول در آوریم، شاد و شنگول باشیم، یک نفر به حد مرگ دوستمان داشته باشد و...       (م. حسینیان)

نوشته شده   در ساعت 12 | لینک  | 

اينجا گوشه اي خلوت از آوار صفرها و يك هايي است كه بر سرمان خراب شده، جايي كه گاهي با تمام مجازي بودنش دلتنگش ميشوم. وقتي دلم ميگيرد (گاهی اينجا خلوت ميكنم)، گاهي هم از دلمشغولي هاي خاكي ام مينويسم. دوست دارم اداي كسي را در نياورم، خودم باشم اما نميدانم چرا بعضي روزها از اينجا هم متنفر ميشوم.

نمیدانم چرا در من این عبارت تکرار می شود:  برای رسیدن باید کسی را دید؟!باید با کسی ساخت؟!باید کسی را ازپای انداخت؟!

احساس می کنم دارم نامریی میشم.این حس تازه ای نیست اما هر بار که به سراغم میاد انگار یه جور دیگه اس.خسته شدم ازبس که نوشتم می خوام بنویسم و نمی تونم.خسته شدم از بس پشت سر هم آیه و بهونه  که نمی تونم....حسشو ندارم...اصلا خسته شدم از بس بزرگ شدم!

دوست من! حق داری برای همه چیزهایی که توی دلت میخواد به من بگی و نمیگی...از بس نامه های بی پاسخ برام نوشتی و...هی منتظر موندی که پستچی شاید ایندفه خطی یا خبری از من برات داشته باشه...

دیدی اونروزا که میگفتی واسه اینترنت و هزار تا کوفت و زهر ماری مدرن و مدرنیته وقت داری اما واسه نوشتن دو خط برا یه رفیق قدیمی  / نه؟! ....حالا می بینی عزیز...دعوای مدرنیته و سنت و اینجور روشنفکر بازیا نیست.تو که بهتر از من میدونی دلت که همرات نیاد انگار دنیا باهات نیست.

خیلی دلم می خواست برات می گفتم یه مردی که انگار یادش رفته سی وخرده ای چهار فصل خدا رو دیده اما هنوزم نمیدونه دلش رو توکدوم فصل بی نشون جا گذاشته- چه حس و حالی داره

هنوزم وقتی بارون میزنه روی شیشه و آسمون درست میاد میشینه رو شونه ی زمین و بوی تند خاک نم خورده بلند میشه....وقتی دلت واسه یه تلنگر عاشقانه لک زده و کسی نیست!...وقتی که....

امان از این همه وقتای بیوقت!!!

***************

بچه که بودم، خدا مهربون تر بود انگار!

نوشته شده   در ساعت 10 | لینک  | 

...حالا من مانده ام ودر درنگستان بی تو ,دلتنگیهایم را در انزوای چشم به راهی کوچه؛

زیر هق هق باران و گریه می تکانم  و بیقراری هایم را بی قرار آمدنی, به هم صحبتی دیوار

 و خاطره و نامه های آن سالهای نه چندان دور می کشانم.

.....دلم تنگ پرسه های ناتمام در حوالی بارانی آن سالهاست

و عطر بوسه های پنهانی کوچه بن بست....               

دلم تنگ خیس شدن در شرم نگاه بارانی توست

+++++

بانوی نامهربان اردی بهشت!

درکدامین ایستگاه بی نشان این سالها پیاده شدی که حالا... هر چه روزها می  گذرد کمتر از

تو نشانه ای پیدا می کنم؟! کجای این نا کجا آباد ترا گم کرده ام که پیدایت نیست؟!وهرچه نگاه

 می کنم کمتر از تو می شنوم,می بینم .

حالا هر چه اردی بهشت می آید بوی تو را ندارد.نکند هر چه نشانه بود, با خود برده ای؟

... دوباره باران گرفته  و پنجره بیقرار گشودن است و مشتاق نفس کشیدن در هوای بارانی

راستی تو که رفتی , تو که در باران رفتی, چتر خاطره ها را با خودبردی؟!

+++++

 

می بینی؟! حالا من مانده ام و در هر هوای بارانی , به خیال آنکه از راه دور می آیی چای گرم

بهارهای نارنج را دم می کنم و انارهای ترکیده از دلتنگی را دانه....یک بغل اشتیاق و یک کوله

حرفهای ناگفته و شعرهای ناسروده را برایت کنار می گذارم.

....هنوز باران می بارد و چشم به راه ایستاده ام و هی انار دانه می کنم و....خیس می شوم.

تو نیستی...یعنی هنوز نیامده ای....چایت یخ کرد...باران ایستاد .

++++++

راستی اگر یکروز آمدی و من نبودم.جای انارها را که میدانی؟

اگر آمدی و من نبودم..

شاید...

         با باران رفته باشم.

 

تیرماه هشتادوسه

 

 

 

 

نوشته شده   در ساعت 12 | لینک  | 

 

       

                بخشنامه ی محرمانه                                                               پیوست : ندارد

تاریخ : هم اکنون

سلام علیکم

احتراما با توجه به درخواست مکرر آقای م.ه.د.ی .ح.......ه و به جهت تنویر افکار عمومی و افزایش سطح آگاهی همیشه در صحنگان, پیرو نامه ی تو/23/غلط/...کردی با 7/جد ت44  به اختصار مطالب ذیل عنوان می گردد:

مشترک مورد نظر دردسترس نمی باشد برای اینکه:

-          مشترک مورد نظر, به گفته سازمان آب و فاضلاب !! فاضل بوده اماحق اشتراک خود را

نمی پرداخته است.

-          مشترک مورد نظر ,طبق کارشناسی های سازمان تامین اشتباهی(اجتماعی) به دلیل آنکه

 تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارد ترجیح می دهد, به دایره تامینات واگذارشده است.

-          مشترک مورد نظر چون اظهار داشته "غم نان اگر بگذارد" , با شکایت شورای صنفی آرد و

 نان و سندیکای محترم خبازان تحت پیگرد "فرا قانونی" قرار گرفته است.

-          مشترک مورد نظر به دلیل تخریب اموال خصوصی و در پی شکایت مدعی العموم به هیچوجه نباید "همراه" ی داشته باشد.

-          مشترک مورد نظر قبلا قبلنا به دلیل توانایی تخلیه ی بیجای انرژی جنبشی بر خلاف اصل پنجم نیوتن ,در  دانشگاه با نام مستعار هتل ***  فعالیت داشته است.

-          مشترک مورد نظر بنا به گزارش فرهنگستان علوم تربیتی ,  بی تربیتی !!کرده است و هم اکنون با یک درجه ارفاق به **** مشهور شده است.پس از این رخداد َنامبرده بی جنبه بازی درآورده و خود را گم کرده است.

-          مشترک مورد نظر, اصلا مشترک مورد نظر نبوده است !

 

از کلیه شهروندان درجه یک ! تقاضا می شود در صورت مشاهده اتفاقی مشترک مورد نظر مراتب را هر چه سریعتر به اینجانب اطلاع داده تا اقدام مقتضی بعمل آید.

رییس دفتر مطالعات استراتژیک سیاستهای کاربردی و غیر کاربردی وزارت خارجه و رییس کانون بازنشستگان لشکری و کشوری در حال خدمت و مدیر عامل صنف توزیع مصالح ساختمانی  و دبیر کل آژانس شبانه روزی همسفر گشت تهران و حومه ایران و سخنگوی کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و قائم مقام ادراه  نظارت بر مواد خوراکی و بهداشتی استان

                                                                                                                                          

                                                           خدمتگزار کوچک همه ی ملت:    عبدالاحقر گمنام

 رونوشت:

1-گروه تکنسین های ضربت در نصب دکل های فشار قوی

2- گروه مهندسین تخریب

3- کلیه کارشناسان ارشد آش پزی

نوشته شده   در ساعت 11 | لینک  |